روزها چقدر سریع می گذرند 9 ماه از سال

گذشت ، حالا چطور گذشتنش بماند

هفته ای که گذشت دو بار خبر فوت شنیدم اون

هم در یک روز یکی مادر بزرگ همسر و دیگری

کسی که باورش برام سخت بود کسی که همیشه

تصور می کردم عمر طولانی خواهد داشت اما

خیلی زودتر از انچه که تصور میشد رفت و بعد

فهمیدم که تنها دخترش دو ماهه بارداره

فامیل بابا بود اما یکجورایی دوست و همراه بابا

قبلتر که خانواده اش تهران زندگی می کردن

هفته ای نبود که برای ناهار یا شام به خونمون

نیاد اون هم بی خبر اما بعدها که خانواده اش

هم به اصفهان امدن کمتر می امد اما با خانواده

توی هر جمعی که بود کلی از دستش می خندیدم

خیلی شوخ بود و خیلی بامزه یک موضوعی رو

تعریف می کرد ، تا اینکه سه یا چهار سال پیش

بیماری دیابت گرفت چقدر همه بهش گفتن که باید

مراقب باشه پرهیز کنه و مرتب دکتر بره اما.....

کو گوش شنوا تا همیشه مگفت من بیماری رو

شکست می دهم اما به جای مقابله باهاش

انگار همکاری می کرد با بیماری ، تا اینکه

روی کلیه هاش تاثیر گذاشت و شد انچه

نباید میشد ......

شوک بزرگی بود برام انقدر که این چند روزه

فکر مرگ ذهنم رو پر کرده و استرس از دست

دادن عزیزانم ، می دونم مرگ حقه اما امیدوارم

بی موقع در خونه هیچ کس رو نزنه

 

مهربون نوشت :

میگی یادت توی عروسیمون چقدر شادی کرد و

همه رو خندوند ، لبخند تلخ من باعث میشه بگی

واقعا ادم از لحظه بعد خودش هم خبر نداره

اشک توی چشم من و تو ادامه میدی اما خدا برای

هیچ پدری نخواهد که شاهد خاک سپاری فرزندش

باشه ، می دونم که منظورت پدرش هست که بالای

نود سال عمر داره . میگم چی شد چرا انقدر عمرها

داره کوتاه میشه حالا که همه دیرتر ازدواج می کنن

دیرتر بچه دار میشن عمرها هم کوتاه تر شده

خدایا سایه همه پدر و مادر ها رو سلامت بر سر

فرزندانشون نگه دار

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 8:59 توسط برای تو |
روزها چقدر سریع می گذرند و همین گذر روزها از یادمون 

میبره که گاهی افراد یا چیزهای که توی زندگیمون هستن

آرزو و خواسته روزهای گذشته مان بودن، زمانی برای

داشتنشون تلاش می کردیم و به درگاه خدا التماس

واقعا چرا ما ادمها فراموش کاریم؟

یادم میاد سالها پیش خیلی جنگیدن هردوشون تا به هم

برسن خانواده پسر مخالف بودن و حق هم داشتن این

دختر خیلی پایین تر از دختری بود که به پسرشون میدادن

نمی دونم خواست خدا بود یا هرچی بالاخره رضایت دادن

و خیلی کمک کردن هم از نظر مالی هم عاطفی تا این دو

بتونن کنار هم کنار سفره عقد بشینن و برای یک عمر زندگی

پیمان ببندن ، نمی دونم چی شد که دختر خانوم ما بعد

از این که دفتر عقد رو امضا کرد تصور کرد همه چیز تمام شد

فکر کرد دیگه شده مالک کامل پسری که عاشقانه به خاطرش

پشت پا به خیلی از شرایطش زده ، شاید هم ازدواجی که

تمام فامیلش رو انگشت به دهان کرده بود مغرورش کرد

چه روزهایی سپری شد چه روزهایی که میشد کنار هم

خیلی شاد و خوشبخت باشن اما دختر خانوم فقط بهانه گرفت

فقط ایراد گرفت و خواست همه چیز رو تغییر بده

همه چیز رو کنترل کنه ، چقدر بهش گفته شد مادرش

دوستاش که حیف زندگیت این پسر تا یک زمانی به تمام

سازهای ناکوکی که می زنی می رقصه اما گوشش بدهکار

نبود تصور می کرد برده ای یافته که باید مطیع حرفهاش

باشه و شد انچه نباید میشد کم کم پسر عاشق خسته

شد و عشق رفته رفته جای خودش رو به تنفر داد و حالا

با گذشت سالیان سال زندگی که لبه تیغه و فقط به خاطر

فرزند خانواده هنوز طلاقی ثبت نشده اگر چه سالها پیش

طلاق واقعی گرفته شده توی ذهن پسر توی قلب و روحش

با یک علامت سوال بزرگ چرا نتونست کنارم باشه تا برای

همیشه خوشبختی رو حس کنیم چرا تیشه به ریشه

زندگیمون زد ؟

و حالا اشک های دختر که دیگه کار ساز نیست اگر چه

هنوز هم نمی داند راه رو از کجا بیراهه رفته است

 

نمی دونم شاید ما خانوم ها باید بیشتر دقت کنیم روی

رفتارها و حرفها مون با تصور اینکه دنیا عوض شده و دیگه

مرد سالاری رو نباید پذیرفت ، اما باید بدونیم که برای 

ساخت یک زندگی و خوشبختی برده داشتن هم فایده 

نداره . واقعا افسوس از زندگی های که سر خودخواهی

نادانیمون خراب میشه ...

افسوس برای بچه های که توی این زندگی ها له میشن

 

شاید هم اشتباه از تربیت نسلی است که قرار نبود دخترانش

چون نسلهای قبل تو سری خور مرد باشه ، شاید یاد نگرفتیم

که چطور از حقوقمون دفاع کنیم اما به حقوق شریک زندگیمان

هم احترام بگذاریم . واقعا اشتباه کجا است

 

خدایا کمک کن تا بتونیم با درایت لازم و تلاش خوب زندگی 

کنیم ... خدایا همیشه دستمون رو بگیر تا خودخواهی ها

و حسدهامون مانع از خوشبختیمون نشه

نوشته شده در یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 2:1 توسط برای تو |
اشکم جاری بود دعوت شدیم بعد از این همه مدت

با این دل گرفته که چقدر نیاز داشتم به بودن توی

حرم امنش

از تاکسی که پیدا شدم اشکم جاری شد تا برسم

به حرم امام رضا ، امام مهربانی ها

دلم خیلی گرفته بود خیلی کلی با امام رضا حرف

زدم و کلی زار زدم، درد خیلی ها رو همراه خودم برده

بودم ،التماس دعاهای خیلی ها همراهم بود و دستم

به سوی اسمان بلند بود از امام رضا می خواستم

که برامون دعا کنه و شفاعتمون رو بکنه ، و چه زیبا

امام مهربانی ها مهمان نوازی کرد همان روز توی حرم

موندم و درهای حرم بسته شد و کم کم خلوت شد

و من هم بعد سالها توانستم به ضریحشون دست

بزنم . اگرچه حتما از همه جا امام عزیزمون و خدای

بزرگ صدای تمام مردم رو میشنوند

واقعا بودن توی حرم امن چقدر به ادم انرژی میده امید

می ده ، و همین امیده که التماس می کنی دست

خالی بر نگردی .

به یاد همتون بودم اسم خیلی ها رو تک تک بردم

و برای همه دعا کردم به خصوص عزیزانی که در ختم

قرآن همراهم بودن رو یاد کردم

انشالله که همه به حاجت هاشون برسن

 

 

مهربون نوشت :

چقدر هر دو به این سفر احتیاج داشتیم که بریم

حرف بزنیم و حتی خدای مهربان رو بیشتر عبادت

کنیم و دست نیازمون رو به طرفش بلند کنیم و

امام رضا رو واسطه کنیم و بخواهیم که جوابمون

رو بده ، و چقدر ارامش داشت کنار هم نشستن

و دعا خوندن ، نمی دونم چی گفتی و توی خلوت

و راز و نیازهات چی گذشت اما من از خدا برات

سلامتی خواستم و ارامش و اینکه بتونی راه درست

رو پیدا کنی ...

خدای مهربونم شکرت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 0:25 توسط برای تو |
 

نمی دونم این خبر اسید پاشی در اصفهان رو شنید یا

نه ، البته با وجود این برنامه های ارتباطی باید خبرهاش

رو شنیده باشید  اگر نه  سری به ایسنا بزنید می تونید

اطلاعاتش رو به دست بیارید

خواهش میکن برای بهبود  قربانیان این موضوع سریالی

دعا کنید برای عزیزانی که بیگناه قربانی یک عده

از خدا بی خبر شدن ، و دعا کنید که هر چه زودتر

عاملین موتور سوار دستگیر بشن و به سزای عملشون

برسن .

دوستان واقعا دعا کنید که هر چه زودتر این از خدا بی

خبر ها دستگیر بشن و دیگه دختر یا زن دیگری به جرم

زن بودنش قربانی این بازی وحشتناک و کثیف نشه 

کم کم امار قربانی ها داره زیاد میشه و این انسان نما ها

گستاخانه به عمل وحشیانشون ادامه میدن

 

چه سکوت سوزانی ! انگار همه اسیدهای سوزان زیانها

را هم دریده است ! چقدر دلتنگم

دلتنگ سر مستی زن بودنم

دلتنگ نفس کشیدن بدون هراس

هراس از اسید سوزان و دردناک

چه می ترسم از زن بودنم که چه جرم

دردناک و سوزانی است این روزها !

خسته ام خسته بسکه زنیتم هدف تیر

اسیدی غیرتت شد !

اهای که بر مرکب شیطانیت با دبه ای اسید

مجری نمایش جهنم دنیا شده ای

صدای مرکب اسیدیت تن خیابان را میسوزاند

و چشمش را از دیدن تهی

وه که چه سکوت سوزانی !

 

نظراتتون رو در پست قبل بگذارید ممنون

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 23:9 توسط برای تو
این روزها خیلی از دوستان از وایبر می نویسن از اینکه

وقتشون رو میگیره و خیلی ها هم از اعتیادش میگن

البته هم جکهای تکراری و پیام های تکراری

اما کاش یاد بگیریم از هر چیزی درست استفاده کنیم

چقدر این برنامه ها ارتباطات رو راحت کرده و شاید

ادمها رو به هم نزدیک ، دوستی که 10 سالی میشه

ازدواج کرده به تهران و گاه گاه و دیر به دیر صدای هم

رو می شنیدیم و یکدیگر رو می دیدم حالا چقدر راحت 

از حال هم باخبر میشم و مطلع از روزگار هم . یکی از فامیلها 

میگفت از وقتی با وایبر کار می کنه مرتب از دخترش 

که خارج از کشور خبر داره و در طول روز چند بار باهاش

گپ می زنه  کلی برای هم از اتفاقات روزانه تعریف می کنن

و البته همین گروه ها اگه پیام های تکراریش رو بگذاریم

کنار گاهی واقعا از حال هم باخبر مشیم

البته باید به مسئله معتاد شدن به این برنامه ها هم دقت

کرد . و خوب باید بگم به قول دوستان از وقتی این برنامه ها

امده وبلاگ ها رونق قبل رو نداره و کاش این اتفاق نیفته

که از هم و از دوستان نادیده که یک دنیا از هم خبر داریم

و اطلاعات از زندگی هم دور بشیم چون به قول خیلی از

دوستان دیگه فرصت اپ کردن وبلاگ نیست انقدر که 

وقتشون رو لاین و وایبر و واتس اپ پر کرده ، اما این

بودن با هم توی این دنیای مجازی ارزشی داره که کاش

راحت ازش نگذریم ...

 

نمی دونم این خبر اسید پاشی در اصفهان رو شنید یا

نه ، البته با وجود این برنامه های ارتباطی باید خبرهاش

رو شنیده باشید  اگر نه  سری به ایسنا بزنید می تونید

اطلاعاتش رو به دست بیارید

خواهش میکن برای بهبود  قربانیان این موضوع سریالی

دعا کنید برای عزیزانی که بیگناه قربانی یک عده

از خدا بی خبر شدن ، و دعا کنید که هر چه زودتر

عاملین موتور سوار دستگیر بشن و به سزای عملشون

برسن .

دوستان واقعا دعا کنید که هر چه زودتر این از خدا بی

خبر ها دستگیر بشن و دیگه دختر یا زن دیگری به جرم

زن بودنش قربانی این بازی وحشتناک و کثیف نشه 

کم کم امار قربانی ها داره زیاد میشه و این انسان نما ها

گستاخانه به عمل وحشیانشون ادامه میدن

 

 

مهربون نوشت :

حالت رو درک می کنم وقتی با نگرانی می گی که

لطفا این روزها از خونه بیرون نرو تا امنیت برقرار بشه ،

حتی برای دکتر دخترمون اگر شد با هم میریم اگر نه

نرو

 نگرانی تو و خیلی از پدران و همسران و مادران اصفهانی

واقعا قابل درک هستش ، این در حالیکه همه ما ناراحت

عزیزانی هستیم که طعمه شدن و نگران روزهای آینده

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 23:27 توسط برای تو |
تقویم رو برمی دارم و برگه می زنم دنبال یک تاریخ می گردم

چشمم می افته به همسرم و به تقویم نگاه می کنم شش

ماه از سال گذشت و نیمی از  مهر ماه ، باز به تقویم

نگاه می کنم ماه خرداد ماه تیر ماه مرداد ، خودم رو کنترل

می کنم و توی دلم می گم خدایا چه روزهای رو گذروندیم

چه استرس و فشار عصبی رو تحمل کردیم روم رو از همسرم

برمیگردونم تا اشکام رو نبینه ، اشکهای که هنوز با یاداوری

اون روزها سیل اسا می بارن و همسرم که بعدش زخم

معده و ورم روده گرفت ، با این حال سرم رو بالا می کنم و

می گم خدایا می دونم هوامون رو داشتی خدایا شکرت

خدایا همیشه دستمون رو بگیر هیچوقت به حال خودمون رهامون

نکن یاد این متن می افتم :" دختری با پدرش می خواستن از یک

پل چوبی رد شوند ، پدر به دختر می گوید : دستم رو بگیر تا از

پل رد شویم . دختر پاسخ می دهد : نه من دست شما را نمگیرم

بلکه شما دست مرا بگیرید . پدر با تعجب می پرسد مگر فرقی هم

می کند مهم این است که دست هم را گرفته باشیم و به سلامت

از روی گل بگذریم .دختر می گوید : فرق می کند و فرقش این

است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه رها کنم

اما اگر تو دست مرا بگیری هرگز رها نخواهی کرد ! این دقیقا مانند

داستان رابطه ما با خدا است ، هرگاه ما دست او را بگیریم ممکن

است با هر غفت و نااگاهی دستش را رها کنیم ، اما اگر از او بخواهیم

دستمان را بگیرد ، هرگز دستمان را رها نخواهد کرد. و این یعنی

                                عشـــــــــــــــق

 

خدای بزرگم همیشه هوامون رو داشته باش هیچ وقت به حال

خودمون رهامون نکن ، خدای خوبم خدای مهربونم شکرت

شکرت

 

دوستای عزیزم التماس دعا خیلی خیلی التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 9:42 توسط برای تو |
سلام به همه دوستان

ماه مهر هم از راه رسید و ارزو دارم که پاییز خیلی خوبی

رو سپری کنید و روزهای خوشی در این فصل داشته باشید

به خصوص امیدوارم که مجردها در این فصل عاشق بشن و

ازدواج کنن چرا که پاییز بهاریست که عاشق شده است

 

به همه عزیزانی هم که کنکور داشتن و حالا دانشجو شدن

تبریک میگم به خصوص به ان دوستانی که فوق امتحان دادن

و قبول شدن البته ظاهرا امسال هر کسی امتحان داده

قبول شده ، گذشت زمان ما که چه اضطراب و استرسی داشت

این غول کنکور و خیلی هامون با وجود اینکه درسخون بودیم به

خاطر این استرس نمی تونستیم موفق بشیم و ان نتیجه ای که

حقمون بود رو به دست بیاریم

خوشحالم که دوران اون کنکور سخت گذشت و تقریبا هر کسی

هر رشته ای رو که دوست داشته باشه با تلاش می تونه به

دستش بیاره

واقعا یادتون ما بچه های نیمکت های سه نفره بودیم

دفتر های با جلدهای کاهی بدون خط کشی که روزهای

اول مهر کارمون جلد کردن دفترها با کاغذ ها قشنگ

بود و خط کشی کردنشون که در طول سال راحت باشیم

راستی ارم برنامه کودک رو یادتون ..

واقعا بچگی نعمتی هستش و خاطراتش همیشه به

یاد می مونه ، امیدوارم این رو معلم های عزیزمون به یاد

داشته باشن که  رفتارشون چقدر می تونه توی روحیات

بچه ها تاثیر داشته باشه و چطور خاطراتشون رو می سازه

و چقدر حرف هاشون ماندگار در ذهن بچه ها

 

به دوستانی هم که امسال بچه کلاس اولی دارن تبریک

میگم راستی چه حسی داشتید روز اول و رفتن کودکتون

به مدرسه

 

مهربون نوشت :

وقتی اول مهر میشه بهت میگم می دونم خیلی زود دنیا

کوچولومون انقدر بزرگ میشه که بره کلاس اول و انوقت

می تونه اسم من و تو رو بنویسه کنار اسم خودش

و چقدر دوست دارم وقتی می نویسه توی ذهنش یک

خانواده خوشبخت نقش ببنده ، یک پدر و مادر مهربون

که براش خیلی عزیزن

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم مهر 1393ساعت 23:33 توسط برای تو |
و اما یک چالش ....

سلام به همه دوستان مهربونم اون عزیزانی که

روز پستام رو می خونن روز خوبی داشته باشن و

دوستای مهربونی که شب می خونن شبهاشون خوش

و در کل روز و شب همگی به خیر و شادی باشه

 

و اما یک چالش که دوست و همشهری عزیزم

خانوم اردیبهشتی من رو بهش دعوت کردن که

پست ایشون رو که کامل هم نوشتن می تونید

بخونید . در واقعا گویا دوست خوب ایشون باران پاییزی از

وب ذهن زیبا یک کار بسیار نیک رو آغاز کردن و ان

هم هدیه کردن یک کتاب که می تونید اون رو بخرید

و یا از کتابخونه خودتون برش دارید ، این دوست عزیز

تصمیم گرفتن این کتاب رو روی یک نیمکت پارک رها

کنن تا نصیب یک دوست جدید بشه اما خانوم اردیبهشتی

عزیز معتقدن که بهتره کتاب به کتابخونه و یا یک شخصی

که میشناسیمش هدیه داده بشه

و خوب من هم با خانوم اردیبهشتی موافقم تصور می کنم

اینگونه بهتر کتاب به دست اهلش برسه ممکنه که توی

پارک از بین بره و اصلا خونده هم نشه .

و اما من خواستم راه تازه ای رو به این پیشنهادات اضافه

کنم و اون هم بخشیدن کتاب به عزیزان نیازمندی که میدونیم

انقدر توان مالی ندارن که بخوان برای خرید کتاب هزینه کنن

تصمیم گرفتم طبق عرف این بازی کتابی از کتابخونه ام را

به دوستی که می دونم حالا کتاب به کارش میاد هدیه کنم

و چند کتاب تهیه کنم و به بچه های که پدر و مادرشون

توان خرید کتاب رو براشون ندارن هدیه کنم تا روزهای باقیمانده

از تابستانشون رو به خوندن کتاب سپری کنن

این کار نیکو رو دوست خوبمون به این خاطر انجام دادن که

دوستان دیگر هم تشویق به خواندن کتاب بشوند و فرهنگ

کتاب خوانی رو در کشور ترویج کنیم.

طبق قانون من هم 5 نفر از عزیزان رو به این چالش دعوت

می کنم امیدورام ادامه دهنده این راه باشن تا یک حرکت

بزرگی از یک پیشنهاد کوچک در این راه انجام بشه

1. دوست خوبم مامان نوا از وبلاگ سیب رنگی چون می دونم

ایشون اهل کتاب خواندن هستن .

2. دوست خوبم گلابتون بانو از وب گلابتون چون می دونم که

ایشون هم فکراها و راهکارهای خوبی رو ارائه خواهن داد

3.افرین عزیزم از آسمون فیروزه ای زندگی من که راه ایشون

پرورش افکار وانسان ها است

4. آشتی عزیزم از وبلاگ چرا تن به این رنج می دهد با افکار

قشنگ و دل مهربونشون

5. آرتیمیس بانوی عزیزم که مطمئنم ایشون هم در این راه

گام برمی دارن و حتما راهکارهای خوب قشنگی رو ارائه خواهن

داد.

امیدورام بتونیم در کنار هم و دست در دست هم فرهنگ کتابخوانی

رو گسترش بدیم .

 


برچسب‌ها: فرهنگ کتابخوانی, کتاب, حرکت مردمی
نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 9:48 توسط برای تو |
روزها چقدر سریع می گذرن و ماه مرداد هم تمام

شد و پرنسس خونه ام 27 ماهه شد ، بیست و

هفت ماهی که هر لحظه اش به نوعی گذشت و

دخترم بزرگ و توانا شد و حالا با اون حرف زدن

و ناز دخترونش حسابی دلبری می کنه ازمون

دلم خواست براش بنویسم دخترم ، عزیزم مامان

اگر چه گاهی واقعا مادر بودن سخت ، اما بودن

تو به زندگیم رنگ تازه ای بخشید انگار که من اصلا

27 ماهه که دارم زندگی می کنم

شیرین زبونی های این روزهای دنیا کوچولوم باعث

شده که بیش از پیش خودش رو در دل همه جا

کنه و وقتی نمی بیننش دلشون براش تنگ بشه

برای دو سالگیش به خاطر مشگلاتی که برای

همسری به وجود امد نشد ببرمش اتلیه و این

روزهاش رو ماندگار کنم اگر چه هنوز هم اینکار

رو انجام ندادم . برخی از حرفهاش رو می نویسم

تا یادگار بمونه

- برو په کارت (من عاشق گفتن این جملش هستم)

وقتی باباش کمی تند میره میگه

- اروم برو افتادم

هر کار خوبی هم که انجام میده سریع میگه

- جایزه نمیدی

تمام اطرافیان رو با اسم می شناسه و میگه

و حتی تعیین می کنه که خوب هستن یا نه

 

مهربون نوشت :

نمی دونم چرا اما با اینکه قول اون مسافرت رو

بهم داده بودی حالا که وقتش شد باوجود اینکه

می دونی برای روحیه هر دومون لازم بود قبول نکردی

که ما هم همراه دیگران بشیم ، اول از دستت ناراحت

شدم اما بعد سعی کردم که درک کنم که بفهمم

هنوز در وجودت انقدر استرس هست که انگار

نمی تونی درست به موضوع دیگه ای فکر کنی

اما کاش به خودت این استراحت رو می دادی همینطور

به من .. به هر حال می خواهم بدونی که مثل

همیشه همراهتم حتی اگر گاهی به من و خواسته ام

فکر نکنی و مشگلاتت رو بهانه کنی

همراه همیشگی لحظاتتم

 

دوستای خوبم به دعاهاتون احتیاج دارم

نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 10:19 توسط برای تو |
باورم نمیشه که پست دویست و هشت رو بخوام از تو

بنویسم از توی که حالا پرواز کردی و از پیشمون رفتی

اقا جان مهربونم پدر پدریم یک مردی از نسل گذشته

مردی که به جرعت می تونم بگم در ان نسل مرد سالار

خود اندیش ، و بد دهن شاید جز استثنا ها بود نه

مانندش رو شنیده بودم و نه دیده .

آقاجان مهربونم با سن بالایی که داشت درست مثل

قدیم ها و بچگی همیشه عاشق این بود که بریم

خونشون و سر و صدامون توی خونشون بپیچه و جالب

اینکه درست مثل قدیم ها که تا وارد میشدیم اول با

ما سلام و احوالپرسی می کرد و بعد با بزرگترهامون

حالا هم تا وارد میشدیم اول سراغ بچه هامون می رفت

و بعد حال خودمون رو می پرسید

این مرد مهربون فامیل که به جرعت می تونم بگم توی

عمر طولانیش شاید حتی یک نفر هم از دستش ناراحت

نشد از بس زبان قشنگی داشت و دل همه رو به دست

می اورد اول هفته حال خوشی نداشت ، دو شنبه بعد از ظهر 

خدا را شکر رفتم خونشون بیتاب درد بود و میان ناله هایش

هنوز ذکر می گفت و دعا می کرد و ایه های از قران رو که

حفظ بود می خوند ، توی حال خودش بود و با درد سرو کله

می زد نمی دونم چی شد که با تمام دختر عمه ها اتفاقی 

خونشون جمع شدیم بدون هیچ هماهنگی همانطور که

اقاجان دوست داشت ، و چشمامون از دیدن این مرد به این

حال اشکی بود ...

تا نیمه های شب دعا براش می کردم دلم نمی خواست درد

بکشه و غافل از اینکه روح مهربونش از تنش جدا شده و

ما دیگه نمی بینیمش

صبح سه شنبه بود که بهم خبر فوتش رو دادن انقدر از خود

بی خود بودم که می گن وقتی امدی انجا جیغ می زدی و

صداش می کردی و اشک می ریختی

 

روحش شاد باشه و جایگاهش بهشت برین

 

برای شادی روحش فاتحه بخونید و همچنین

برای بابا جان و مادر که خیلی زود از دستشون دادم

پدر و مادر مامان رو می گویم

جالب من باباجونم رو شش سال پیش 11 روز بعد

از ماه رمضان از دست دادم و حالا درست 15 روز

بعد از ماه رمضان اقاجان رو .

 

التماس دعا

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:3 توسط برای تو |