این روزها خیلی از دوستان از وایبر می نویسن از اینکه

وقتشون رو میگیره و خیلی ها هم از اعتیادش میگن

البته هم جکهای تکراری و پیام های تکراری

اما کاش یاد بگیریم از هر چیزی درست استفاده کنیم

چقدر این برنامه ها ارتباطات رو راحت کرده و شاید

ادمها رو به هم نزدیک ، دوستی که 10 سالی میشه

ازدواج کرده به تهران و گاه گاه و دیر به دیر صدای هم

رو می شنیدیم و یکدیگر رو می دیدم حالا چقدر راحت 

از حال هم باخبر میشم و مطلع از روزگار هم . یکی از فامیلها 

میگفت از وقتی با وایبر کار می کنه مرتب از دخترش 

که خارج از کشور خبر داره و در طول روز چند بار باهاش

گپ می زنه  کلی برای هم از اتفاقات روزانه تعریف می کنن

و البته همین گروه ها اگه پیام های تکراریش رو بگذاریم

کنار گاهی واقعا از حال هم باخبر مشیم

البته باید به مسئله معتاد شدن به این برنامه ها هم دقت

کرد . و خوب باید بگم به قول دوستان از وقتی این برنامه ها

امده وبلاگ ها رونق قبل رو نداره و کاش این اتفاق نیفته

که از هم و از دوستان نادیده که یک دنیا از هم خبر داریم

و اطلاعات از زندگی هم دور بشیم چون به قول خیلی از

دوستان دیگه فرصت اپ کردن وبلاگ نیست انقدر که 

وقتشون رو لاین و وایبر و واتس اپ پر کرده ، اما این

بودن با هم توی این دنیای مجازی ارزشی داره که کاش

راحت ازش نگذریم ...

 

نمی دونم این خبر اسید پاشی در اصفهان رو شنید یا

نه ، البته با وجود این برنامه های ارتباطی باید خبرهاش

رو شنیده باشید  اگر نه  سری به ایسنا بزنید می تونید

اطلاعاتش رو به دست بیارید

خواهش میکن برای بهبود  قربانیان این موضوع سریالی

دعا کنید برای عزیزانی که بیگناه قربانی یک عده

از خدا بی خبر شدن ، و دعا کنید که هر چه زودتر

عاملین موتور سوار دستگیر بشن و به سزای عملشون

برسن .

دوستان واقعا دعا کنید که هر چه زودتر این از خدا بی

خبر ها دستگیر بشن و دیگه دختر یا زن دیگری به جرم

زن بودنش قربانی این بازی وحشتناک و کثیف نشه 

 

 

مهربون نوشت :

حالت رو درک می کنم وقتی با نگرانی می گی که

لطفا این روزها از خونه بیرون نرو تا امنیت برقرار بشه ،

حتی برای دکتر دخترمون اگر شد با هم میریم اگر نه

نرو

 نگرانی تو و خیلی از پدران و همسران و مادران اصفهانی

واقعا قابل درک هستش ، این در حالیکه همه ما ناراحت

عزیزانی هستیم که طعمه شدن و نگران روزهای آینده

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 23:27 توسط برای تو |
تقویم رو برمی دارم و برگه می زنم دنبال یک تاریخ می گردم

چشمم می افته به همسرم و به تقویم نگاه می کنم شش

ماه از سال گذشت و نیمی از  مهر ماه ، باز به تقویم

نگاه می کنم ماه خرداد ماه تیر ماه مرداد ، خودم رو کنترل

می کنم و توی دلم می گم خدایا چه روزهای رو گذروندیم

چه استرس و فشار عصبی رو تحمل کردیم روم رو از همسرم

برمیگردونم تا اشکام رو نبینه ، اشکهای که هنوز با یاداوری

اون روزها سیل اسا می بارن و همسرم که بعدش زخم

معده و ورم روده گرفت ، با این حال سرم رو بالا می کنم و

می گم خدایا می دونم هوامون رو داشتی خدایا شکرت

خدایا همیشه دستمون رو بگیر هیچوقت به حال خودمون رهامون

نکن یاد این متن می افتم :" دختری با پدرش می خواستن از یک

پل چوبی رد شوند ، پدر به دختر می گوید : دستم رو بگیر تا از

پل رد شویم . دختر پاسخ می دهد : نه من دست شما را نمگیرم

بلکه شما دست مرا بگیرید . پدر با تعجب می پرسد مگر فرقی هم

می کند مهم این است که دست هم را گرفته باشیم و به سلامت

از روی گل بگذریم .دختر می گوید : فرق می کند و فرقش این

است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه رها کنم

اما اگر تو دست مرا بگیری هرگز رها نخواهی کرد ! این دقیقا مانند

داستان رابطه ما با خدا است ، هرگاه ما دست او را بگیریم ممکن

است با هر غفت و نااگاهی دستش را رها کنیم ، اما اگر از او بخواهیم

دستمان را بگیرد ، هرگز دستمان را رها نخواهد کرد. و این یعنی

                                عشـــــــــــــــق

 

خدای بزرگم همیشه هوامون رو داشته باش هیچ وقت به حال

خودمون رهامون نکن ، خدای خوبم خدای مهربونم شکرت

شکرت

 

دوستای عزیزم التماس دعا خیلی خیلی التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 9:42 توسط برای تو |
سلام به همه دوستان

ماه مهر هم از راه رسید و ارزو دارم که پاییز خیلی خوبی

رو سپری کنید و روزهای خوشی در این فصل داشته باشید

به خصوص امیدوارم که مجردها در این فصل عاشق بشن و

ازدواج کنن چرا که پاییز بهاریست که عاشق شده است

 

به همه عزیزانی هم که کنکور داشتن و حالا دانشجو شدن

تبریک میگم به خصوص به ان دوستانی که فوق امتحان دادن

و قبول شدن البته ظاهرا امسال هر کسی امتحان داده

قبول شده ، گذشت زمان ما که چه اضطراب و استرسی داشت

این غول کنکور و خیلی هامون با وجود اینکه درسخون بودیم به

خاطر این استرس نمی تونستیم موفق بشیم و ان نتیجه ای که

حقمون بود رو به دست بیاریم

خوشحالم که دوران اون کنکور سخت گذشت و تقریبا هر کسی

هر رشته ای رو که دوست داشته باشه با تلاش می تونه به

دستش بیاره

واقعا یادتون ما بچه های نیمکت های سه نفره بودیم

دفتر های با جلدهای کاهی بدون خط کشی که روزهای

اول مهر کارمون جلد کردن دفترها با کاغذ ها قشنگ

بود و خط کشی کردنشون که در طول سال راحت باشیم

راستی ارم برنامه کودک رو یادتون ..

واقعا بچگی نعمتی هستش و خاطراتش همیشه به

یاد می مونه ، امیدوارم این رو معلم های عزیزمون به یاد

داشته باشن که  رفتارشون چقدر می تونه توی روحیات

بچه ها تاثیر داشته باشه و چطور خاطراتشون رو می سازه

و چقدر حرف هاشون ماندگار در ذهن بچه ها

 

به دوستانی هم که امسال بچه کلاس اولی دارن تبریک

میگم راستی چه حسی داشتید روز اول و رفتن کودکتون

به مدرسه

 

مهربون نوشت :

وقتی اول مهر میشه بهت میگم می دونم خیلی زود دنیا

کوچولومون انقدر بزرگ میشه که بره کلاس اول و انوقت

می تونه اسم من و تو رو بنویسه کنار اسم خودش

و چقدر دوست دارم وقتی می نویسه توی ذهنش یک

خانواده خوشبخت نقش ببنده ، یک پدر و مادر مهربون

که براش خیلی عزیزن

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم مهر 1393ساعت 23:33 توسط برای تو |
و اما یک چالش ....

سلام به همه دوستان مهربونم اون عزیزانی که

روز پستام رو می خونن روز خوبی داشته باشن و

دوستای مهربونی که شب می خونن شبهاشون خوش

و در کل روز و شب همگی به خیر و شادی باشه

 

و اما یک چالش که دوست و همشهری عزیزم

خانوم اردیبهشتی من رو بهش دعوت کردن که

پست ایشون رو که کامل هم نوشتن می تونید

بخونید . در واقعا گویا دوست خوب ایشون باران پاییزی از

وب ذهن زیبا یک کار بسیار نیک رو آغاز کردن و ان

هم هدیه کردن یک کتاب که می تونید اون رو بخرید

و یا از کتابخونه خودتون برش دارید ، این دوست عزیز

تصمیم گرفتن این کتاب رو روی یک نیمکت پارک رها

کنن تا نصیب یک دوست جدید بشه اما خانوم اردیبهشتی

عزیز معتقدن که بهتره کتاب به کتابخونه و یا یک شخصی

که میشناسیمش هدیه داده بشه

و خوب من هم با خانوم اردیبهشتی موافقم تصور می کنم

اینگونه بهتر کتاب به دست اهلش برسه ممکنه که توی

پارک از بین بره و اصلا خونده هم نشه .

و اما من خواستم راه تازه ای رو به این پیشنهادات اضافه

کنم و اون هم بخشیدن کتاب به عزیزان نیازمندی که میدونیم

انقدر توان مالی ندارن که بخوان برای خرید کتاب هزینه کنن

تصمیم گرفتم طبق عرف این بازی کتابی از کتابخونه ام را

به دوستی که می دونم حالا کتاب به کارش میاد هدیه کنم

و چند کتاب تهیه کنم و به بچه های که پدر و مادرشون

توان خرید کتاب رو براشون ندارن هدیه کنم تا روزهای باقیمانده

از تابستانشون رو به خوندن کتاب سپری کنن

این کار نیکو رو دوست خوبمون به این خاطر انجام دادن که

دوستان دیگر هم تشویق به خواندن کتاب بشوند و فرهنگ

کتاب خوانی رو در کشور ترویج کنیم.

طبق قانون من هم 5 نفر از عزیزان رو به این چالش دعوت

می کنم امیدورام ادامه دهنده این راه باشن تا یک حرکت

بزرگی از یک پیشنهاد کوچک در این راه انجام بشه

1. دوست خوبم مامان نوا از وبلاگ سیب رنگی چون می دونم

ایشون اهل کتاب خواندن هستن .

2. دوست خوبم گلابتون بانو از وب گلابتون چون می دونم که

ایشون هم فکراها و راهکارهای خوبی رو ارائه خواهن داد

3.افرین عزیزم از آسمون فیروزه ای زندگی من که راه ایشون

پرورش افکار وانسان ها است

4. آشتی عزیزم از وبلاگ چرا تن به این رنج می دهد با افکار

قشنگ و دل مهربونشون

5. آرتیمیس بانوی عزیزم که مطمئنم ایشون هم در این راه

گام برمی دارن و حتما راهکارهای خوب قشنگی رو ارائه خواهن

داد.

امیدورام بتونیم در کنار هم و دست در دست هم فرهنگ کتابخوانی

رو گسترش بدیم .

 


برچسب‌ها: فرهنگ کتابخوانی, کتاب, حرکت مردمی
نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 9:48 توسط برای تو |
روزها چقدر سریع می گذرن و ماه مرداد هم تمام

شد و پرنسس خونه ام 27 ماهه شد ، بیست و

هفت ماهی که هر لحظه اش به نوعی گذشت و

دخترم بزرگ و توانا شد و حالا با اون حرف زدن

و ناز دخترونش حسابی دلبری می کنه ازمون

دلم خواست براش بنویسم دخترم ، عزیزم مامان

اگر چه گاهی واقعا مادر بودن سخت ، اما بودن

تو به زندگیم رنگ تازه ای بخشید انگار که من اصلا

27 ماهه که دارم زندگی می کنم

شیرین زبونی های این روزهای دنیا کوچولوم باعث

شده که بیش از پیش خودش رو در دل همه جا

کنه و وقتی نمی بیننش دلشون براش تنگ بشه

برای دو سالگیش به خاطر مشگلاتی که برای

همسری به وجود امد نشد ببرمش اتلیه و این

روزهاش رو ماندگار کنم اگر چه هنوز هم اینکار

رو انجام ندادم . برخی از حرفهاش رو می نویسم

تا یادگار بمونه

- برو په کارت (من عاشق گفتن این جملش هستم)

وقتی باباش کمی تند میره میگه

- اروم برو افتادم

هر کار خوبی هم که انجام میده سریع میگه

- جایزه نمیدی

تمام اطرافیان رو با اسم می شناسه و میگه

و حتی تعیین می کنه که خوب هستن یا نه

 

مهربون نوشت :

نمی دونم چرا اما با اینکه قول اون مسافرت رو

بهم داده بودی حالا که وقتش شد باوجود اینکه

می دونی برای روحیه هر دومون لازم بود قبول نکردی

که ما هم همراه دیگران بشیم ، اول از دستت ناراحت

شدم اما بعد سعی کردم که درک کنم که بفهمم

هنوز در وجودت انقدر استرس هست که انگار

نمی تونی درست به موضوع دیگه ای فکر کنی

اما کاش به خودت این استراحت رو می دادی همینطور

به من .. به هر حال می خواهم بدونی که مثل

همیشه همراهتم حتی اگر گاهی به من و خواسته ام

فکر نکنی و مشگلاتت رو بهانه کنی

همراه همیشگی لحظاتتم

 

دوستای خوبم به دعاهاتون احتیاج دارم

نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 10:19 توسط برای تو |
باورم نمیشه که پست دویست و هشت رو بخوام از تو

بنویسم از توی که حالا پرواز کردی و از پیشمون رفتی

اقا جان مهربونم پدر پدریم یک مردی از نسل گذشته

مردی که به جرعت می تونم بگم در ان نسل مرد سالار

خود اندیش ، و بد دهن شاید جز استثنا ها بود نه

مانندش رو شنیده بودم و نه دیده .

آقاجان مهربونم با سن بالایی که داشت درست مثل

قدیم ها و بچگی همیشه عاشق این بود که بریم

خونشون و سر و صدامون توی خونشون بپیچه و جالب

اینکه درست مثل قدیم ها که تا وارد میشدیم اول با

ما سلام و احوالپرسی می کرد و بعد با بزرگترهامون

حالا هم تا وارد میشدیم اول سراغ بچه هامون می رفت

و بعد حال خودمون رو می پرسید

این مرد مهربون فامیل که به جرعت می تونم بگم توی

عمر طولانیش شاید حتی یک نفر هم از دستش ناراحت

نشد از بس زبان قشنگی داشت و دل همه رو به دست

می اورد اول هفته حال خوشی نداشت ، دو شنبه بعد از ظهر 

خدا را شکر رفتم خونشون بیتاب درد بود و میان ناله هایش

هنوز ذکر می گفت و دعا می کرد و ایه های از قران رو که

حفظ بود می خوند ، توی حال خودش بود و با درد سرو کله

می زد نمی دونم چی شد که با تمام دختر عمه ها اتفاقی 

خونشون جمع شدیم بدون هیچ هماهنگی همانطور که

اقاجان دوست داشت ، و چشمامون از دیدن این مرد به این

حال اشکی بود ...

تا نیمه های شب دعا براش می کردم دلم نمی خواست درد

بکشه و غافل از اینکه روح مهربونش از تنش جدا شده و

ما دیگه نمی بینیمش

صبح سه شنبه بود که بهم خبر فوتش رو دادن انقدر از خود

بی خود بودم که می گن وقتی امدی انجا جیغ می زدی و

صداش می کردی و اشک می ریختی

 

روحش شاد باشه و جایگاهش بهشت برین

 

برای شادی روحش فاتحه بخونید و همچنین

برای بابا جان و مادر که خیلی زود از دستشون دادم

پدر و مادر مامان رو می گویم

جالب من باباجونم رو شش سال پیش 11 روز بعد

از ماه رمضان از دست دادم و حالا درست 15 روز

بعد از ماه رمضان اقاجان رو .

 

التماس دعا

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:3 توسط برای تو |
سلام به همه دوستای خوبم

ماه مبارک رمضان هم سپری شد ، و همینطور

عید سعید فطر . امیدوارم روزهای تعطیلی حسابی

بهتون خوش گذشته باشه و همگی دست پر از این ماه

پر برکت بیرون امده باشیم

یکی از دعاهای که توی این ماه میکردم این بود که" خدایا

کمکم کن یاد بگیرم که دیگران رو قضاوت نکنم "

حقیقتا توی اون اتقاقات و مشگلاتی که برای همسرم پیش

امد باعث شد که روی رفتار اطرافیان قضاوت بکنم و پشیمان

بشم این شد که از خدای بزرگ خواستم که همیشه بهم

یاداوری کنه تا در مورد دیگران و رفتارهاشون قضاوت نکنم

بخصوص وقتی کل ماجرای رو نمی دونم و دلیل کارشون رو

کاش واقعا این عادت برای همه ما پیش بیاد که در مورد

دیگران نسخه نپیچیم و زود نظر ندیم

 

مهربون نوشت

همسرم روزهای خاصی رو پشت سر گذاشتیم شاید

هرگز باور نمیکردیم چنین روزهای رو ، به هر حال گذشت

روزهای که با چشمان نگران به تو نگاه می کردم و تلاشم

ارام کردنت بود در حالی که در دلم طوفانی بپا بود

روزهای که گذشت برامون پر از درس بود امیدوارم بتونیم

به بهترین شکل از اموخته هامون استفاده کنیم

خدا را شاکرم که در این روزهای سخت تونستم کنارت باشم

و از خدای مهربون می خواهم که آرامش رو میهمان همیشگی

دلت کنه .

 

***کار همسرم وارد یک مرحله ای شده که خیلی به دعاهاتون نیاز دارم من به دلهای پاکتون ایمان دارم فراموشمون نکنید و همچنین خواهرم برای پایانامه اش نیاز به دعاتون داره ، دعای خیرتون رو بدرقه اش کنید


برچسب‌ها: همسرانه, قضاوت, عیدفطر
نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 12:50 توسط برای تو |
 روزها و شبهای پر از نیایش و دعا رو در پیش رو داریم

شب های عزیز قدر ، که بیشتر ماها سعی می کنیم

شب زنده داری کنیم و با خدای مهربونمون خلوت کنیم

توی این شبهای عزیز خدای بخشنده دستهای نیاز خیلی

از ماها رو خالی رد نمیکنه ، بیاید امسال که دستهامون

رو می بریم بالا برای همه برای همه دعا کنیم

دعا کنیم که همیشه سلامت باشیم و آرامش مهمان

دلهامون باشه ، برای شفا همه بیماران دعا کنیم

برای ان مریض دارهای که خسته شدن دعا کنیم که

خدای مهربون بهشون توان بده و امید

برای گرفتارها دعا کنیم که انشالله مشگلاتشون حل

بشه و شادی مهمان دلشون بشه

برای خانواده های که عزیزشون توی زندانن دعا کنیم

که انشالله مشگلاتشون حل بشه و عزیزشون به

خونه برگرده

برای عزیزان مجردمون دعا کنیم که به لطف و مهربونی

خدا شریک و همراه زندگیشون رو پیدا کنن که به انتخابشون

همیشه ببالن و خوشبختی توی خونه دلشون موج بزنه

برای عزیزای که کنکور داشتن دعا کنیم که موفق باشن که

رشته خوبی که مناسب شرایطشون هست قبول بشن

برادر من هم کنکور داشته براش دعا کنید

دعا کنیم که هیچ پدری شرمنده خانواده اش نباشه

هیچ زن و مردی دست خالی به خونه نرن و سرشون

پاین نباشه مقابل چشمهای منتظر کودکانشون

خدایا برکت رو میهمان خانه همه ما بکن

برای زن و شوهر های که دلشون برای داشتن یک

کودک می تپه که صدای خنده اش گریه اش توی

خونشون بپیچه دعا کنیم که نازدونه اشون امسال

میهمان دل مامانش بشه

برای حاجات مادی دوستان هم دعا کینم که هر چی

می خواهند خدای مهربان بهشون بده

برای حاجات دوستان ندیده وبیمون هم دعا کنیم

که انشالله امسال به خواسته هاشون برسن

دعا کنیم که خدای مهربان خوشبختی ، آرامش ، سلامتی

دل خوش و شادی رو مهمان همه خانه ها بکنه

و من و همسرم رو هم دعا کنید ، که خیلی نیازمند دعاتون

هستیم دعا کنید که همسرم راه درست رو بره و اعتماد بنفسش

رو به دست بیاره . برای خوشبختی و موفقیت خواهرم و برای

قبولی برادرم در کنکور هم دعا کنید

و در اخر برای سلامتی پدر و مادرهامون دعا کنیم و برای 

شادی روح پدر و مادرهای عزیزی که بین ما نیستن و برای

فرزندانشون از خدای مهربون آرامش و خیر بخواهیم

و اگر ندانسته با نوشته هایم به احساساتتون توهین کردم

و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه کردیید

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردید

اگر زخم چشیدید گاه گاهی از قلم من

اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن نوشته هایم

میان سجده سبزت دعایم کن

و امشب شب قدر از است تو لطفی کن

به رسم رفاقت حلالم کن

التماس دعا

التماس دعـــــــــــــــــــــــــــــــا

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 21:34 توسط برای تو |
سلام به همه دوستان مهربانم

به تمام عزیزان و همراهان خوب و صمیمیم

با یک دنیا سپاس و تشکر امدم از همه عزیزانم که

همراهم بودن َو لطف کردن و در ختم قرآن که برای

رفع مشگلات کاری شوهرم بود شرکت کردن و

دعاهاشون رو بدرقه راهمون کردن

زبان و قلمم توان تشکر و جبران این محبت شما رو

نداره تنها از خدای بزرگ و مهربان می خواهم که

یاریگر همه شما عزیزانم باشه و انشالله که همه

شما دوستای خوبم به خصوص همراهان عزیزم

در این ختم قرآن حاجت روا باشید

دلم می خواهم یکبار دیگه اسم تمام شما عزیزان

رو بیارم و تشکر کنم ، خواهر گلم و دوست خوبشون

سپیده و همچنین عسلی عزیزم ، مامان نازدونه ها

ستایش عزیزم که هر کدام دو جزء رو خواندن امیدوارم

که سایه لطف خدای مهربان بر سرشون باشه و انشالله

که خواهرم ، سپیده و ستایش عزیزم همیشه خوشبخت

باشن و خدای بزرگ بهترین همسر دنیا رو نصیبشون کنه

مشگلات کاری همسر عسلی عزیزم هم رفع بشه و

مادر نازدونه ها هم همیشه شاهد موفقیت و خوشبختی

بچه هاشون باشن . تشکر می کنم و از درگاه خدای

بزرگ می خواهم که همه دوستان عزیزم حاجت روا باشن

به تربیت جز های که برداشتید عزیزانم مهتاب، رزماری ،الهام

آشتی که انشالله همه مشگلاتشون حل بشه ، گلابتون بانو

سرور ، سارا، مامان امیر عباس ، ونوس ، آرتیمس بانو

پیچک جون که انشالله به عشقش برسه ، انشرلی

مرضیه که انشالله تا اخر امسال خودشن صاحبخانه بشن

 سپیده ، صبا ، سمانه ، آزاده ، آفرین ، مامان الیانا

و هستی عزیزم که انشالله به زودی خبر مادر شدنش رو 

می شنویم . 

به درگاهش ملتمسانه دعا می کنم  که نیکوترین سرنوشتها

و بهترین تقدیر ها رو در شب قدر برای همه عزیزان رقم بزنه

و لبهاتون همیشه خندان و دلهاتون شاد شاد باشه

 

خدای بزرگ رو شاکرم که به همه ما اجازه داد با هم این

ختم قرآن روبرداریم  تا دلهامون به هم نزدیکتر بشه

و موقع دعا بیشتر یاد هم باشیم

 

التماس دعا

 

پ.ن 1 : من به دعا اعتقاد دارم اون هم وقتی که همه در حق

هم دعا کنیم اگر دوستان عزیزم می خواهند که حاجتشون اینجا

نوشته بشه تا برای براورده شدنش همه دستان نیازمون رو به

سمت بی نیاز یکتا بلند کنیم برام کامنت بگذارید .

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 0:46 توسط برای تو |
سلام به همه دوستان خوبم شرمنده از تاخیرم

گاهی روزها ابستن چنان اتفاقاتی است که باورش

سخت و این اتفاقات باخودشون درسهای بزرگی 

به همراه دارن ، مشگلی برامون پیش امد که

شاید زمانی نوشتم و درسهای رو که گرفتم

اما می خواهم این رو اینجا بنویسم که همیشه

و همیشه خدای مهربون یادمون باشه و به

هر جای که رسیدیم بدونیم که از لطف و خواست

خدای بزرگمون بوده

و اما امدم با یک التماس دعا ، می دونم ماه مبارک

نزدیک و همه هم خودشون دوست دارن ختم قرآن

بردارن ، اما اگه میشه بهم لطف کنید و توی یک

ختم قرآن شرکت کنید و برای حل مشگلمون (که

مشگل کاری هست که برای همسرم پیش امده )دعا

کنید و دلم میخواهد این ختم تا اخر ماه مبارک خوانده

بشه ، اگه محبت کنید یک جزءیا حتی نیم جزءکه شامل

مثلا یک سوره بلند بشه رو بردارید ممنون میشم

اگه همراهم بودید حتما بهم اطلاع بدید که چه جزی

و خواهش می کنم اگر همراهم بودید حتما بخونید

پیشاپیش ازتون ممنونم و از خدای مهربون می خواهم

که همیشه توی همه مراحل زندگیتون یاری تون کنه

و همیشه لبتون خندون و دلتون شاد و تنتون سلامت

باشه و زندگیتون پر از آرامش

اگر می دونی دوستان وبتون همراهی می کنن خواهش

می کنم بهشون اطلاع بدید . ادرس اینجا رو بهشون بدید

التماس دعا

 

باید بنویسم که

جزء 1 و 2 را خواهر گلم تقبل کردن

جز 3 : مهتاب عزیز از وب کودک دوست داشتنی

جزء 4:  رزماری دوست تازه خوبم از همسرم دوستت دارم

جزء5: الهام عزیزم از ساز زندگی

جزء 6 : آشتی مهربونم با چرا تن به این رنج می دهد عشق

 جزء 7: گلابتون عزیزم با ماجراهی گلابتون بانو

 جزء8 : عسلی جون از خونه عسلی و اقای همسر

جزء 9 : عسلی جونم از خونه عسلی و اقای همسر

جز ء10 : سرور مهربان با صفحات زندگی من

جزء 11: سارا عزیز از روزهای بارانی

جزء 12:مامان امیر عباس جون هدیه خدا

جزء 13 : مامان نازدونه ها از وب نازدونه ها

حزء14: ونوس عزیز از گاهی پاریس گاهی تهران

جزء 15 :ستایش عزیز با دفترچه خاطرات

جزء 16:ستایش مهربانم با دفترچه خاطرات

جزء 17 : ارتمیس بانو از وب ارتیمس بانو

جزء 18 : مامان نازدونه های خوبم از نازدونه ها

جز 19:  پیچک عزیزم با شریان جریان دار عاشقی

جزء 20 : انشرلی خوبم با موهای زیتونی

جزء21: مرضیه عزیز با آبی دریا

جزء22: سپیده خوبم از آریانا فرشته کوچولو

جزء 23 : صبا عزیز از دلنوشته های پراکنده

جزء 24 : سمانه مهربونم با خاطرات من به عنوان مادر و همسر

جزء 25 : آزاده خوبم از یک فنجان اندیشه

جزء26 : آفرین عزیز از آسمون فیروزه ای زندگی من

جزء 27:مامان الیانا عزیزم از شیطون بلای خونه ما

جزء 28 : سپیده دوست خواهرم 

جزء 29: سپیده دوست خواهرم

جز 30 : هستی با وب آسمان هستی

 

دوستان عزیزم به سفارش ارتیمس بانو این نکته رو اینجا

اضافه می کنم اگر چه خودم قصد داشتم یک پست بنویسم

قدردانی کنم و بخواهم که در مورد حاجات هم دعا کنیم اما

دوست خوبم هم گفته اند که :"ازآنجاییکه دعای هریک ازما

به حق دیگری بی شک گره گشای کارخودمان هم میشه،از

دوستان بخواین که درحق جمیع مشارکت کنندگان ورفع

دردهاشون دعا کنند."

 

التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 9:45 توسط برای تو |