می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
اردیبهشت ماه قشنگیه ماهی که هوا خوب و طبیعت زیباترین
لباسش رو می پوشه باید اسمش رو یکجورایی بگذارم
اردیبهشت های دوست داشتنی من . اخه جندتا از بهترین
اتفاقات زندگیم در همین ماه بوده و حالا و امسال و اردیبهشت
سال نود و یک که رو به پایان و با تمام شدنش برای من یک
حس خاص رو به جا می گذاره . این ماه به روزهای پایانی
رسیده و تا دیدن فرزندم کمتر از انگشتان یک دست روزها
باقی ماندن اگر چه استرس هم چاشنی این شوق هست
اما واقعا یک شوف شیرین برای اون روز و اون لحظه دارم
لحظه دیدار......
امسال روز مادر که بود مهربون برام کلاس میگذاره و میگه:
" روز مادر تو مادر نشدی هنوز اما روز پدر من پدرم "
بهش می خندم و می گم بیمزه اما می بینم یکجورای
درست میگه

مهربون نوشت :
می دونم که تو هم مثل من این روزهای پایانی رو می شماری
و دوباره از اول که زودتر تمام شوند اگر چه باور به دنیا امدن فرزندمون
برای تو سخت اینکه دیگه نوبت ما است که فرزندمون رو در آغوش
بگیریم . می دونم که رفتن توی اتاقش و دیدن اتافش بیشتر به رخمون
می کشه که منتظریم و هر لحظه منتظر دیدارش شوقت رو درک
می کنم همسرم و از اینکه در این ماه های انتظار همسفر خوبی
برام بودی ازت متشکرم
این رو بدون که حضور ثمره عشقمون باعث میشه بیشتر و بیشتر
دوستت داشته باشم
به آخر ماه چیزی نمانده و من هم اگر همه کارها درست پیش
بره روزهای پایانی ماه می تونم عزیز دلم رو در اغوش بگیرم
دوستانی که این حس رو تجربه کردن حال من رو درک می کنن
و می فهمن که این روزهای بهاری چقدر برام طولانی شده اند
توی ذهنم ترسیم می کنم وقتی برای اولین بار ببینمش و به اغوش
بگیرمش چه حسی دارم ، شما بهم بگید بگید وقتی فرزندتون
رو برای اولین بار در آغوش گرفتید چه حسی داشتید؟
بهم بگید بگید که در این روزهای پایانی براش چه ارزوها و چه
دعاهای بکنم؟
**روز مادر و روز زن را به همه دوستان عزیزم و به تمام زنان
سرزمینم تبریک میگم به خصوص به مادر عزیزم که همیشه
برام الگوی مهربانی وگذشت بوده است .
مهربون نوشت :
عزیز مهربونم ، همراه همیشگیم می دونم که حال تو هم دست کمی
از حال من نداره ، می بینم که چطور با عشق به وسایل چیده شده اش
نگاه می کنی و چطور سعی می کنی کارهای آینده اش رو حدس بزنی
که در چه زمانی چه کار می کنم ، از خدای مهربون می خواهم که برای
فرزندمون پدر و مادر خوب و صبور و با درایتی باشیم
دلبری می کنه و زیبایش رو به رخ میکشه ، همیشه از ماه اردیبهشت
خوشم میامد ماهی که هوای لطیفش و سبزی و طراوتش واقعا حس
عاشق شدن رو در ادم بر می انگیزه ، آشنایی من با مهربون اگر چه در
این ماه نبود اما هر دو در این ماه رنگ عشق به رابطمون پاشیدیم و تصمیم
به ازدواج گرفتیم شاید برای همینه که ماه اردیبهشت برام یک حس خاص
داره و انگار این حس خاص تر هم شده امسال که قرار کودک دلبندم رو در
این ماه در آغوش بگیرم .
روزهای که می گذرن برام یک حس خاص غیر قابل توصیف دارن حسی که
هر چه می گذره قویتر میشه ، حس در آغوش گرفتن عزیزی که ثمره عشقم
این روزها من و مهربون و مامان در تلاشیم تا اتاقش قشنگ و زیبا بشه و همه
چیز برای ورودش مهیا باشه . خدایا امسال به همه کسانی که لحظه شماری
می کنن برای دیدن این لحظه این حس ناب رو عطا کن ..

مهربون نوشت :
همسرم نمیدونی دیدن لبخندهای شیرینت وقتی لوازم پرنسسمون رو می بینی
وقتی تلاش می کنی که بهترین ها براش مهیا بشه چقدر لذت بخشه .
می دونم که تو هم لحظه شماری می کنی که بتونی ببینی و در اغوش بگیریش
راستی مهربون کدوم یکی از ما اون رو زودتر می بینه و بغل می کنه؟
عزیزم امیدورام بتونیم براش بهترین پدر و مادر دنیا بشیم
بار دیگر سال نو رو به همه شما عزیزان تبریک میگم و براتون سال خوشی
را ارزو می کنم سالی که بهترین باشه برای همه ما، سال براورده شدن
ارزو هامون ...
تعطیلات نوروز هم تمام شد و باز زندگی به روال عادی خودش برمیگرده
باز هم کار و تلاش و باز هم دوندگی های روزانه
امسال صبح چهارده فروردین برام با سالهای قبل متفاوت بود دیگه مثل
سال های قبل صبح رو زود بیدار نشدم تا خودم رو به محل کارم برسونم
اگر چه برام هیاهوی سال های قبل رو هم نداشت شورو حال محل کار
و دیدن همکارها و تبریک سال نو و ارزوهای خوب برای یکدیگر
اگر چه روز سیزده سربه سر همه می گذاشتم و اینکه دلشون رو بسوزونم
که من امسال صبح فردا رو استراحت می کنم و شما ها باید برید سر کار
و درس اما نمی دونم چطوری حسم رو بیان کنم ، یک حس خاص
کاری رو که سالهای متوالی انجام میدادم رها کردم و عادت بیرون از خونه
بودن ، حس خاصی دارم وقتی می بینم زندگیم داره متفاوت از قبل میشه
و یک کوچولوی نازنین داره سبک و روش زندگیم رو تغییر میده ، شاید
خیلی از تلاش های من و مهربون به این خاطر بود که بتونیم یک زندگی راحت
رو برای فرزندمون اماده کنیم ، عزیزی که حالا با یک دنیا ارزو چشم به راه
امدنش هستیم چشم به راه امدن فرزند بهاریمون
شاید سیزده امسال اخرین سیزده بود که حضور عزیز دلم نامحسوس بود
سال دیگه حتما تمام تعطیلات و سیزده بدر مان رنگ دیگه خواهد داشت
مطمئنم که با بودنش رنگ شادی و طراوت به زندگیمون می زنه
مهربون نوشت :
عزیز مهربونم امسال تو رو بدرقه کردم تا روز خودت رو اغاز کنی و با دعای
خیرم ، امیدوارم سال خوبی داشته باشی سالی سرشار از موفقیت های
کوچک و بزرگ اما همانطور که بهت گفتم امیدوارم همیشه سالم باشی که
سلامتیت برام خیلی مهم و شاد امیدوارم عزیزم همیشه ارامش داشته
باشی هم در کارت و هم توی خونه کنار من و ثمره زندگیمون
می خواهم این رو بدونی که امسال من با فرزندمون چشم به راه امدن و
بازگشت تو هستم توی که هر لحظه بیشتر از قبل دوستت دارم
سلام به بهار و سلام به دلهای بهاری شما دوستان
سیب شود رویتان سرخ و سفید و قشنگ
سیز شود جانتان سبز و بلند و کمند
سیر شود کامتان از کردم کردگار
سکه شود کارتان روزیتان برقرار
ماهی عمرت بود پر حرکت پر تلاش
غم بشود سنجدی رخت ببندد یواش
پر ز حلاوت شود چون سمنو زندگی
غرق سعادت شود ، شیوه این بندگی
سال نو رو به همه شما دوستان عزیزم و همراهان نوشته هایم
تبریک می گم و از خدای بزرگ براتون بهترین ها رو می خواهم
بهترین ها ی رو که سزاوارش هستشد ، انشالله امسال شاهد
موفقیت های بزرگ و شادی بی اندازه شما باشم

مهربون نوشت :
همراه و همراز لحظه های زندگیم و روزهای که سپری کردیم
یک سال دیگه رو کنار سفره هفت سین نشستیم و کنار هم
دعا کردیم ، از خدای بزرگ خواستیم که حال امسالمون رو هم
به بهترین حال تغییر بده . مهربونم برات سالی سرشار از سلامتی
و شادی ارزو می کنم امیدوارم که بتونیم کنار هم و با هم و همراه
هم یک سال خوب دیگه رو پشت سر یگذاریم و به لطف خدا
به رویاهامون رنگ حقیقت بپاشیم .
امسال برای من و تو یک سال خاص خواهد شد چون جشم به راه
در اغوش کشیدن ثمره زندگیمون هستیم
براش بهترین ها رو از خدای بزرگ می خواهم امیدوارم که بتونیم براش
مادر و پدر خوب ، صبور و با درایتی باشیم و فرزندمون باعث شادی و
سرافرازی ما ..
شمارش معکوس شروع شده و روزهای اخر سال هم یکی بعد از دیگری
سپری میشود و انگار همه چیز روی دور تند است و همه در حال عجله
برای تمیز کردن منزل ،برای خرید کردن .
همه ما با یک شورو شوق خاصی پیشواز سال جدید و بهار میریم
خیلی ها مثل من منتظر یک میهمان عزیز هم در سال جدید هستن
امیدوارم که بتونیم بهار رو میهمان دلهامون کنیم و به روحمون صفا
بدیم . و محبت به یکدیگر رو میهمان دلهامون کنیم محبتی که هیچ وقت
غبار نمیگیردش و کهنه نمیشه و اون رو بی حساب نثار یکدیگر کنیم .
راستی چهارشنبه سوری رو هم که در پپش داریم امیدوارم بتونیم این
رسم قدیمی رو به شکل سنتی خودش و بی خطر انجام بدیم . این
بهانه ای که می تونیم کنار هم باشیم و خوش ...
امسال اخر سال برای من یک معنای خاص دیگه هم پیدا کرد توی دفتر
راه میرم به میزم به وسایل روی ان نگاه می کنم به زونکن های بایگانی
شده به مطالبی که چقدر خوب دسته بندی شده ، به مدتی که با این
وسایل بی جان کار کردم ، اما حالا باید خداحافظی کنم نمی دونم در
اینده چی پیش میاد... به امید لطف خدا
مهربون نوشت :
این روزهای اخر سال و کارهای که همیشه مرسوم انجام بشه و برنامه ای
که برای تو پیش امد و پروژه ای رو که باید تحویل میدادی ، خوشحالم که
تونستم کمک کوچکی در انجامش باشم امیدوارم با موفقیت هم پیش بره
و نتیجه دلخواهت رو بگیری . این روزهای پایان سال که حسابی خسته ای
امیدوارم که تعطیلات سال نو بتونی حسابی استراحت کنی از زمانت لذت
ببره .....
يك پسر كه به نظر حدود 5 ساله مياد و يك دختر كه شايد 7 يا
9 ماهه باشه ، مادر دو تا فرزندي كه هر دو بهش نياز دارن
رفتارش با پسرك و دختر كوچولوش برام جالبه كه چقدر قشنگ
با زبان خودشون با هر كدام حرف مي زنه و سعي مي كنه
به سن خودشون و قابل درك باهاشون حرف بزنه ... با خودم
فكر مي كنم چقدر تربيت يك بچه مهم . خدايا كمكم كن تا
بتونم براي فرزندم مادر خوبي باشم تا بتونم به موقع صبور باشم
و با درايت ... ياد بچگي خودم مي افتم ياد مامان كه مهربوني
مي كرد و گاهي با جدي شدنش سعي داشت راه درست
رو بهمون نشون بده و بابا كه هميشه برامون يك كوه محكم بود
هميشه همراهمون بود و در حالي كه خيلي نگرانمون بود
سعي مي كرد كه استقلالمون حفظ بشه و فردي وابسته بار
نيايم . بابا خيلي خيلي صبور بود و هست و چقدر اين صبور بودنش
براي ما ارزش داشت هنوز هم با برادرم چقدر پخته و با متانت
برخورد مي كنه با يك نوجوان ،اصلا با عجله و شتابزده باهاش
حرف نميزنه ،اصلا اون رو از خودش نمي رونه . و رفتار مامان با
بابا هميشه باعث شده كه شخصيت بابا توي خونه يك حرمت خاصي
داشته باشه ، اخ من عاشق پدرو مادرم هستم اگر چه شايد
گاهي انها هم جواني كردن به خصوص مامان چون واقعا يك مامان
جوان بوده برام شايد مثل خواهرم بوده از نظر تفاوت سن اما هميشه
و هميشه به خاطر داشتنشون خدا رو شاكر هستم ...
خدايا كاش دلبند من هم بهم افتخار كنه هم به من و هم به مهربون
از خريد برگشتم دستم رو روي شكمم مي گذارم و نگران ميگم
كه تو تكان نخوردي ، تحملش رو ندارم ، بابايي مياد كنارمون دراز
مي كشه و شروع مي كنه باهات حرف زدن و برات ميگه كه عروسك
خوشگل برات خريدبم و بعد صدات مي كنه و تو ناگهان تكون مي خوري
اگر چه يك تكون ضعيف اما بابايي از خوشحالي مي پره هوا و ميگه
كه تكونت رو حست كرده و خيلي خوشحال از اينكه بهش لگد زدي
و البته خيالمون راحت ميشه .. شازده مامان

مهربون نوشت :
هميشه و هميشه سعي كردم مهرباني هات رو ببينم ، هميشه
سعي كردم بتونم قدردان زحماتت باشم و هميشه تو برام بهترين
بودي ، نمي دونم اگه گاهي گله دارم حق با من يا زيادي حساس
شدم . به هر حال همسر عزيزم از اينكه تو همسفر زندگيم هستي
خيلي خوشحالم .... اميدوارم بتوني پدر نمونه اي هم براي ثمره
زندگيمون باشي
گاهي روزها بهانه است فقط يك بهانه ، بهانه اي قشنگ
كه ياد هم بياريم چقدر همديگه رو دوست داريم و عاشق
هميم . امروز رو بهانه اي مي كنم و بهت ميگم كه مرد من
عشق زندگي من ، هميشه به داشتنت افتخار مي كنم
و براي بودنت توي زندگي ام روزي هزاران بار خداي بزرگ
رو سپاس گذارم ، شكرش رو به جا ميارم كه تو رو براي
من افريد و عشقت رو مهمان قلبم كرد
و امروز خوشحالم كه ثمره عشقمون همراه من و با من

دوست دارم بدوني كه صداي خنده هات بهم انرژي ميده انرژي براي
تلاش براي بهتر بودن و كنار تو شاد بودن
دوستت دارم بيشتر از ديروز و كمتر از فردا و فرداها
فرزندم ،عزيزم برات هميشه و هميشه بهترين ها رو آرزو دارم
حالا كه در وجودم رشد مي كني و هر لحظه احساسم رو درك
مي كني انگار باهات حس مشتركي دارم اميدوارم بتونم هر
لحظه زندگيت همراه خوبي برات باشم و احساست رو در اون
لحظه درك كنم .. اميدوارم بتونم كمكت كنم تا كودكي كني
تا دوران نوجواني را به سلامت پشت سر بگذاري و يك جوان
موفق بشي .
رفتم سونوگرافي ، كودكم همه رو سورپرايز كرد ، مي دوني
در اين مدت بارداري هر كسي من رو مي ديد مي گفت
ني ني ات پسره حتي يك نفر هم حدس دختر بودنش رو
نداد و گاهي ها كه مي گفتن انگار پسرت رو بغل كردي
اما ني ني همه رو غافلگير كرد .. بله ني ني من يك
دخـــــــــــــــــــــــــــــــــــتر ناناز هستش
براش بهترين ها رو مي خواهم از خداي بزرگي كه اين
فرشته الهي رو به من هديه داد

مهربون نوشت :
هنوز هم ياد آوري تصور زيباي ني ني كه هر دو در مانيتور
مي ديديم برامون لذت بخشه ، ديدن دست ها و پاهاي
كوچولوش ، ستون مهره هاش و اعضاء بدنش
و لحظه اي كه دكتر گفت ني ني دلبندتون دختر هستش
و روي صورتت يك لبخند قشنگ ميهمان شد
عزيزم حرف زدن هات با فرزندم براي من خيلي دلنشينه
و مطمئنما كه دخترمون هم صدات رو مي شنوه و از
داشتن چنين پدري افتخار مي كنه ..
شايد در دو نسل قبل يا بيشتر فاميل در يك خانه بزرگ زندگي مي كردن
يك زندگي ساده ، يك اتاق و كلي بچه ، صبح تا شب اين بچه ها توي حياط
با هم بازي مي كردن ، ، اب و خاك همدم و وسيله بازيشون بودبدون برتري
داشتن نسبت به همديگه بدون اينكه يكدوم از تكنولوژي روز بيشتر برخوردار
باشه ... در همين با هم بودن ها درس زندگي مي گرفتن و اجتماعي
مي شدن . ياد مي گرفتن كه جطور از كنار هم بودن لذت ببرن و زندگي كنن.
زمان گذشت و هر خانواده اي براي خودش در خانه مجزا ساكن شد اما باز
هر خونه پر بود از صداي بچه ها ، خواهر و برادر و حتي وقتي خانه مادر بزرگ
دور هم جمع مي شديم كلي بچه هم سن انجا بودن كه با هم بازي كنيم
حرف بزنيم و زندگي رو كنار هم تجربه كنيم ، ياد بگيريم كه بايد به حقوق
ديگران احترام بگذارم ، از خودگذشتگي و روراستي درسي بود كه از بچگي
ياد مي گرفتيم .
اگر چه شايد اجتماع هر كودكي كوچكتر از قبل بود اما زندگي اجتماعي رو
از خونه خودمون كنار خواهر يا برادرمون تجربه مي كرديم و همين برامون پر
از درس بود .
اما اين روزها و كودكان اين روزها اتاق هاي دارن كه هر كدام يك مغازه
اسباب بازي فروشي است و در تكنولوژي روز غرق هستن اما همدمشون
هم همين ها است ، زندگي رو به تنهايي تجربه مي كنن و بزرگ ميشن
چون تك فرزند خانواده هستن و گاهيشون حتي تك نوه ، تا مدت هاي زيادي
تك نوه هم مي مونن، يكجورايي انحصار طلب ميشن همه چيز رو متعلق به
خودشون مي دونن... دنيا رو هميشه با ادم بزرگ ها تجربه كردن بدون
بازي و شادي و بودن ميان همسن و سال هايشان ..
به همين خاطر بچه هاي اين نسل حتي اسم خيلي از بازي هاي گروهي
رو هم نشنيدن ، حتي نمي دونن همكاري و همدلي در يك گروه براي بردن
يعني چي و شايد به همين خاطره كه معناي صداقت ، روراستي ، از
خودگذشتگي ، فداكاري رو نمي دونن تنها با يك دنيا توقع بزرگ ميشن
هرچي باشه امپراطوران كوچك خانواده هاشون هستن ..
دلم نمي خواهد كودكم اينگونه بزرگ بشه يكه و تنها و زندگي اجتماعي رو
تازه وقتي به مدرسه ميره ياد بگيره زماني كه شخصيتش شكل گرفته
كاش اين فرهنگ در ايران هم جا مي افتاد كه از بدو تولد براي بچه هامون
چند تا دوست پيدا كنيم و همه رو با هم بيرون ببريم ، بازي كنن ، ميهمان
خانه هاي همديگه بشن و ياد بگيرن كه با هم چطور بايد بازي كنن ،دعوا
كنن ، آشتي كنن و با هم كنار بيان ...
كودكم به تو به آينده ات به تربيتت خيلي مي انديشم ، كاش خداي بزرگ
بهم لطف كنه و بتونم درست ترين راه رو انتخاب كنم .

مهربون نوشت : عزيزم از اينكه هميشه تلاشت رو مي كني تا من و كودك
درون زندگي خوبي داشته باشيم ازت ممنونم و دستان پر از تلاشت رو
مي بوسيم ، همراه هميشگي من دلم مي خواهد اين رو بدوني كه ما
به بودنت در كنارمون هم خيلي احتباج داريم و از خدا مي خواهم كه هميشه
سايه ات سلامت بر سر ما باشه ... دوست داريم عزيزم
| Design By : Night Melody |


